دیگر باهیچ کس کاری ندارم به کسی نمیگویم دوستت دارم از همه ی دوستت دارم هایی که به دروغ شنیده ام هم خسته ام دوست دارم بروم یک گوشه دنج کنج دنیا یک جایی که هیچکس نباشدفقط یک درخت باشد که تکیه گاهم باشدوسایه اش را نه از روی ترحم که از روی صداقت و پاکی روی سرم پهن کند
ویک جوی زلال آب که دلم را در آن بشورم و پاک شوم از همه ی پرها و غمها!!!ودیگر هیچ چیز و هیچ کس نباشد تا من و درخت و جوی آب و خدایی که درهمان نزدیکیست خلوتی بسازیم پراز عشق واقعی دور از دنیای آدمها..... به خدا بگویم دوستت دارم و او هم در گوشم زمزمه کند من هم دوستت دارم بیشتراز هرکسی ومن بگویم مرا ببخش که تا بحال به تو فکر نکرده ام و اوهم بگوید آغوش من همیشه روی بنده هایم بازاست و من هم به همراه بغضم فقط و فقط برای یک لحظه در آغوشش غرق شوم گم شوم ودیگر پیدانشوم
خدایا من دلم برای خودم تنگ است برای عشقهایم عقایدم دنیای پراز چیزهای عجیبی که باهمه ی مخالفتها باچنگ و دندان حفظشان میکردم خدایا من خوب بودم آدم بودم نمیدانم چه شد چگونه ازتو دور شدم چه شد که از همه چیزم گذشتم به پوچهایی دلبستم که همه چیزم را آزرد...
خدایا من گناهکارم میدانم؛دلم برای گذشته تنگ شده برای خودم،تو،آرزوهایم،ارزشهایم،همه چیزم!
بغض لعنتی که گلویم را میچسبد راه گلویم بسته میشود و حرفهایم بالا نمیایدفقط آمده ام بگویم خدایا آمده ام اندکی اراده گدایی کنم که بشوم همانی که بودم همان چیزی که تو دوست داشتی کمکم کن!!!!!!!
کمکم میکنی؟؟؟؟؟

برچسب:
نویسنده: نیلوفر
تاريخ: شنبه
9 فروردين
1393 ساعت: 3:39