خرید بک لینک

درباره سایت

دخترمرداب

من کنکوریم!هیچی درس نخوندم!اگه اومدم اینجا فقط برای اینکه یه پناهگاهیه برای زدن حرفام! اگه حرفامو خوندی دوست داشتی نظربده خوشحال میشم:) من آرومم!همه چیز خوبه! آسمون ماله منه... چون خدابهم اجازه داده هرلحظه تو دلم جاش بدم! یادتون باشه مـــــــن کنکوریم!!!!!!!!! هیچیـــــــــــــــــم نخوندم! :) شمام نخونین اگه کنکوردارین! ههههه ستاد اغفال داوطلبان آزمون سراسری 93! راستی دوستان اینم ضمیمه کنین که این قالبه مشکل داره مشکلم اصن از حجم عکسای من نیستا!!!! عکسارو کامل ببینین خوشکلن! ادامه مطلبم نداریم!!! عه سلام یادم رفت! سلام!خوش اومدین!

امکانات وب

کاش منم ازاینا داشتم!میرفتم اون بالا بالاها...

اینو نگا چقــــــدبامزن!ایجــــونم:)

 

برچسب: عاشقونه من, نویسنده: نیلوفر تاريخ: دوشنبه 8 ارديبهشت 1393 ساعت: 4:22

من ازخودم هم میترسم!

آهااااااااااااای خدا!حواست هست؟

این است انسانیت ما؟!

خدایا!کمک کن نگاهمان به زندگی عوض شود!بینا کن چشمان کورمان را که مرده اند از حیادریدگی وکفران نعمت هایت...

 

برچسب: حقیقت تلخ, نویسنده: نیلوفر تاريخ: دوشنبه 8 ارديبهشت 1393 ساعت: 3:55

دلم عجیب تنگ است...

8/2/93

برچسب: نویسنده: نیلوفر تاريخ: دوشنبه 8 ارديبهشت 1393 ساعت: 3:34

امشب خیلی دلم گرفته!

فک کنم مرده

برچسب: نویسنده: نیلوفر تاريخ: دوشنبه 18 فروردين 1393 ساعت: 4:06

امشب حالم گرفته ولی این پست رو قراره خیلی وقته بذارم که نشده!همشم هنردست خودمه                                                                   آخیییییییییی این کیک تولد مامانمه خودم پزیدمش!آفرین بمن چه خانومی شدم!دیگه وقت شوورمه:)



یروز که پیاده ازپروین راه افتادم به سمت آبشارسرچهارراه نوربارون خورم به این عکسه!خب اون خانومی که قراره بیاد حاج خانوم شما شه چه فکری میکنه مرد مومن؟ههههه لابد باید بیاد درخونتون یه فرم استخدام بگیره یه کپی با یه قطعه عکس سه درچهارم بیاره هان؟



اینم آگهیه مثلا!سرخیابون احمدآباد،نه خدایی یکی اینو ببینه نصفه ترک نمیشه؟آخه این کاره؟موبایل؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟جلل الخالق بخق کارای نکرده!


وآخرین عکس!

اینجا :ایران"است!


 

برچسب: سوتی بازار, نویسنده: نیلوفر تاريخ: دوشنبه 18 فروردين 1393 ساعت: 4:20

دلم برای نوشتن بی قراری میکند،

 

نمیدانم دلم قلم را به بند کشیده یا قلم دلم را!

هرچه هست تبانی خوبیست بین قلم ودلم؛؛؛

دلم گرفته از همه ی پُرها،وغمــــ ها...

آخ...!

کجایی حسین پناهی؟!

اینجازمین مانیست!

ماازجنس این عاقلان نیستیم.

بگذاردیوانه خطابمان کنند!

نیستی ببینی چه میکنند اینهایی که عاقلند!

ما دردیوانگی خویش غوطه میزنیم واینان کیف میکنند به عاقل بودن خود! 

هه!چه بددردیست به که نمیدانند که نمیدانند...


 

برچسب: عاشقونه من, نویسنده: نیلوفر تاريخ: دوشنبه 18 فروردين 1393 ساعت: 4:02

برچسب: عاشقونه من, نویسنده: نیلوفر تاريخ: دوشنبه 18 فروردين 1393 ساعت: 3:22

شاید یکروزی بفهمیم که همه آدمیم!شاید...!

آنوقت اگرچشممان به کمبودهایش افتاد با چشمهای حیادریده یمان چندشناک نگاهش نکنیم،نه ترحم نه دلسوزی نه...

فقط یادمان باشد اوهم مثل ما آدم است!

خب؟آنوقت مثل آدم نگاهش میکنیم...

برچسب: عاشقونه من, نویسنده: نیلوفر تاريخ: دوشنبه 18 فروردين 1393 ساعت: 3:21

کودک بود!

نمیدانست جنگ وتیروتفنگ چیست؟

حتی نمیدانست پدروبرادرش کجارفته اند؟یا چرا مادرش...

اما مهربانی اش دل به رحم می آورد؛چگونه میتوانند ازاوهم استفاده کنند؟

عجب آدمهایی!عجب زمینی!خدایا هستی؟؟؟

میانمارفلسطین افغانستان خدایا چی بگم؟خودت درستش کن!

برچسب: نویسنده: نیلوفر تاريخ: دوشنبه 18 فروردين 1393 ساعت: 3:18

ادعایش گوش فلک کرکن نبود!

حتی مسافرت هم نبرده بودشان،یاشاید عیدهم برایشان لباس نو نخریده بود!

فقط یادش مانده بود که"پــــــــــــــــــدر"است!

همین برایشان کافی بود که هرشب همه باهم شام بخورند!

خدایا تمام دلخوشیشان پدراست!برایشان نگه بدارش...

سلامتی اونایی که مردن!شاید یادشونه هنوز یکم پدر باشن!

برچسب: عاشقونه من, نویسنده: نیلوفر تاريخ: دوشنبه 18 فروردين 1393 ساعت: 3:16

 

دلتنگ شده ام!

نمیدانم برای چه؟یا برای که؟

بد دردیست بیقراری برای چیزی یاکسی که نمیدانی اش...

فردا باز همه چیزشروع میشوداز نو...

چه بیهوده داده ام روزهای عمرم را؛

چه بی انصافم!

وچه آینده ای که از دستم میرود بااین بی انصافی ها!

آهای تاریخ؟!

برنمیگردی؟

فقط چندسال!!!

برگرد.

خواهش میکنم!

همین اندازه- قدر عمر رفته ام-

فقط هجده سال!

میخواهم از ن متولد بشوم!

پاکــــــ...

بی حسرتــــ....

بی دغدغهـــ...

برگرد!!!

خواهش میکنم.

برچسب: عاشقونه من, نویسنده: نیلوفر تاريخ: دوشنبه 18 فروردين 1393 ساعت: 3:13

سلوووووووووووووووووووم!                                                          امروز رفتم مدرسه!اوخی خهلی کیف داد بابااااااااااااا چخد دلم تنگ میشه برا همه!شنل قرمزیه،سرانجام،فاطی،امینی همینی،استاد،بهمن پنجاوهفت!مرجان،الی وای خدا دلم حتی برا هدایت بااون سیبیلاشم تنگ میشه!خدایا جونی خودت مواظبشون باش!

سلامتی هممون که قبول بشیم تو کنکورررررررررررررررررر!لال از دنیا نری صلوات:))))


برچسب: نویسنده: نیلوفر تاريخ: شنبه 16 فروردين 1393 ساعت: 23:21

سیزده بدر!
نحوست عدد13 در فرهنگ ایران!
 خیلی از مردم ما هرسال روز سیزدهم عید صب زود از خواب بیدارمیشن و یه مینی بوس ادم راه میندازن و میرن تودل طبیعت البته بماند که چه بروز طبیعت میارن بساط دایره تنبکی هم به پا میکنن که بیا و ببین اما غافل از اینکه چرا همه میگن سیزده بدر نحسه!شاید به ندرت کسی دلیل این گفته رو بدونه ویااینکه یه سنتی شده که هرسال مردم ته تعطیلاتشونو یه خوش گذرونی دیگه بکنن و از فردا صبحش روز از نو وروزی ازنو!
کارو مدرسه و اووووف چیزای کسل کننده ای که بازشروع میشه!
حقیقت سیزده بدر ناراحت کننده تراز چهادهم فروردینه که باید بری سرکلاس یا...
تلمود:درزمان پادشاهی کوروش هخامنشی که فرهنگ درایران موج میزدعده ای از یهودیان کنعان توسط بَختُنَس آواره شده و دربابل پناه میگیرند!درهمه ی کشورگشایی ها پادشاهان با شعارخدا خدای ما،زبان زبان ما،دین دین ما! مردم کشورفتح شده رامجبوربه اطاعت از قوانین کشورفاتح میکردند!کوروش پادشاه متمدن تاریخ ایران به یهودیان اجازه میدهد که درایران بمانند بامسلک ودین خود چرا که به اعتقاد وی هردو خدای واحد را پرستش میکردند!ودستورمیدهد که معبد سلیمان باز برای یهودیان بنا بشود.
درزمان حکومت خشایارشاه یکی از یهودیان باقی مانده درایران به اسم مُردخای به دربار راه پیدا کرده مشاور پادشاه شده و از هویت ومسلک خود سخنی نمیگوید!
یکی از روزهایی که جشنهای نوروزی دردربار برپابوده پادشاه که مست کرده بوده درحال مستی به همسرخود وشتی دستور میدهد که لخت از جلوی لشکریان عبورکند!
فرهنگ ایرانی که قبل از ورود اسلام حیاوعفت زن رادرآموزه های خویش به همراه داشته باعث میشود که وشتی از دستور پادشاه سربتابد!یا به اقوال یا روایات دیگری مردخای خشایارشاه را شورانده بود برای حمله به یونان که وشتی مخالفت میکند به استدلال اینکه خودما 127ایالتیم که  سازماندهی برآن کارسختی است ونیازی به جنگ وخون ریزی وکشت و کشتارنیست،مردخای دسیسه میکند که این زنی که باتو به مخالفت میپردازد تورا باسم مسموم میکند؛وشتی بااین دسیسه ها از دربار حذف میشود!
پس از چندی دستورداده میشود به جمع آوری زیبارویان ایالت ها برای از عضب دراوردن پادشاه...
مرد خای حاداثا دختر برادرخودرا درزمره ی زیبارویان قرارداده و پادشاه حاداثا را انتخاب میکند!درپس این انتخاب دوقول وجوددارد!1)استفاده از علوم قریبه که باعث شد پادشاه وی را انتخاب کند وقول2)که پادشاه هرشب عادت به گوش دادن قصه داشت و مامورانجام این کار حاداثا شد که به لحاظ روان شناسی پادشاه شرطی شده ووی راانتخاب نمود!اسم حاداثا معلوم بالذات است که اسمی یهودیست و برای پنهان نمودن آن اِستر لقب میدهندش!
استر میشود بانوی دربارایران!باقدرت گیری وی به مرورزمان تعداد هنگفتی یهودی به دربار ایران راه پیدا نموده و وزیرباقدرت ایرانی هامان رو به پادشاه اعلام میدارد که استر ومردخای سروسری باهم دارند!درپی پژوهش های هامان به یهودی بودن مردخای پی میبرند وهامان درحضورپادشاه به استرگوشزد میکند که ارتباط خود را بامرد خای که یهودی مسلک است کم کند؛این سخن زنگ خطریست برای شبکه های یهودی ایجاد شده دردربار!
استر خبررا به گوش مردخای رسانیده و در روز" ســـــــــــــــــــــــــــیزدهم فروردین ماه"دستور قتل هامان وهفتادوهفت هزارنفرایرانی(15قوم ایرانی)صادرشد وازآن پس دید ایرانیان به پادشاهی هخامنشیان نفرت انگیزشد و این یکی از عوامل سقوط این پادشاهی شد!
بعله عزیزانم اینه که شما سیزده بدر میرین بیرون!میرین که یبار دیگه تو خونتون قتل عام نشین!این حرفاتو تلمود خود یهودیا اومده!میتونین تحقیق کنین!یادتون باشه سیزده بدر که دایره و تنبک علم میکنین دارین درعزای اجدادتون میرقصین!
بهرحال خوش باشین!
یاعلی...   

برچسب: نویسنده: نیلوفر تاريخ: پنجشنبه 14 فروردين 1393 ساعت: 3:07

این شعر توی نظراتم بود!سایه گذاشته بودش حیفم اومد نذارم تو پستام!

ممنون ســــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــایـــــــــــــــــــــــــــــــــــه جونم!

تو کجایی سهراب...؟
آب را گل کردند چشم ها را بستند و چه با دل کردند…
وای سهراب کجایی آخر؟
زخم ها بر دل عاشق کردند خون به چشمان شقایق کردند !
تو کجایی سهراب...؟
که همین نزدیکی عشق را دار زدند !
ای سهراب کجایی که ببینی حالا دل خوش مثقالی ست…
دل خوش سیری چند!
صبر کن سهراب…
گفته بودی قایقی خواهی ساخت !
قایقت جا دارد؟
من هم از همهمه ی اهل زمین دلگیرم...!!!

برچسب: نویسنده: نیلوفر تاريخ: دوشنبه 11 فروردين 1393 ساعت: 4:24

 دوری از چشمهایم...

ونمیبینم فریاد هایت را....

فقیرشده ام از تو...

امتحان خوبیست!

ناشکری نمیکنم...

چه باشی،چه نباشی،

تمام شده ای...

این فقر می ارزد به شبهای بیقراری نبودنت...

1آبان 92

             

       

برچسب: عاشقونه من, نویسنده: نیلوفر تاريخ: يکشنبه 10 فروردين 1393 ساعت: 5:57

صفحه بندی